تبليغاتX
سيب كبود
 

پنجره ها مقصرند



***********************************************************

      



          

                       چاپ مجموعه ای از شعرهای من ، 


                                                 نشر" آوای کلار "

 

                               طرح روی جلد : عزیز دلم جناب مصطفی خزایی


            

**************************************** 


 


باران

 



 وبلاگ سیب کبود 2  به روز شد 

  http://sibekabood-2.blogfa.com/






 نمی دونم چرا دلم هوای این شعر را کرد . و اینکه دوباره در وبلاگ بگذارمش . ..شما بخونید ، شاید شماها دلیلش را بدونید . 

                   اما اینکه دلم خیلی گرفته ، انکارش نمی کنم 




                                                                               (به خانم لادن جمالی و مهربانی هایش)


                                                                                                     





از میان باران می گذشتیم

 

و صدایی پشت پلکهای ما خیس می شد

 

ما واژه های خود را در حادثه ای گم کرده بودیم

 

اما خوب می دانستیم

 

باران تصویر آدم ها را شسته ست

 

                و شهر خالی ست


 

من ناخدای یک قایق کاغذی بودم

 

در میان این همه آب

 

و تو 


بی صدا ، رویاهای مرا می گریستی

 

 

ما دیر به روز رسیده بودیم

 

و خورشید خوابش برده بود

 

و زیر سقفی نشستیم که چتر هیچ ستاره ای

 

                                          بر سر نداشت

 

و ماه را نمی شناخت


 

ما دیوارهای خانه را رنگ زدیم

 

و عکس خورشید را کشیدیم

 

و مجبور شدیم

 

گرمای دستهایمان را

 

به هم تعارف کنیم


 

تو با لبخندی برخاستی

 

مرا قاب کردی

 

             و به دیوار زدی

 

و دستمالی به شیشه های پنجره کشیدی

 

تا آسمان را آبی کنی

 

 

باران آواز پرنده ها را از روی برگ ها می شست

 

و شب

 

آنقَدَر شب بود

 

که موهایت را به بازی گرفته بود


 

من از تو پر بودم

 

آنقدر که بتوانی لابلای خوابهایم را بگردی

 

و تو 

آنقدر اشک هایم را پاک کرده بودی

 

                            - که از دستهایت باران ببارد

 

 

حالا

 

از میان باران می گذری

 

                       - تنها

 

و صدایت پشت پلک های من خیس می شود

 

 

 

 

 

                         *******************************



مینو نصرت :

هدیه ای شبیه باران است این شعر در قحطی امروز
هر خواننده ای را قطره ای و جویی می بخشد 
و آن انزوای انتهای شعر حین خواندن بدل به رودخانه ای می شود که دوست دارد دریا و اقیانوس شود 
بدون کشتی و نو ح 
که هر ناخدائی یک پیامبر است و باران مائده ای که جان ها را می شوید 
بارانی که در این شعر می بارد با هر قطره قداستی را بیرون می کشد 
سپاس از شما و این شعر زیبا و لادن عزیز که بهانه ی شیرین سرودن است
سلام

                             

 

لادن جمالی

 

من از تو پر بودم

آنقدر که بتوانی لابلای خوابهایم را بگردی

و تو آنقدر اشک هایم را پاک کرده بودی 

- که از دستهایت باران ببارد

بار اول که خواندید و شنیدمش از فضای شب شعر نصر خالی شدم
رفتم زیر باران
بی چتر و بی حاشیه
لا به لای این شعر خیس ٍ خیس شدم
شعر که تمام شد من هنوز توی پاییزم گم بودم

شاید آنشب بغضم را دیدید گرچه تا توانستم قورتش داده بودم
آنشب نمی دانستم روزی آنقدر خوشبخت خواهم بود که این شعر هدیه من باشد
که سقف بی ستاره را بکشد روی موهایم و قاب عکس دلم شود

بارها و بارها پس از آن هر جا می خواستند شعری بگویید من پر از انتظار می شدم که دوباره بخوانیدش و من دوباره پاییزی شوم
انگار هر بار انتظار چشم هایم را دیده بودید

این شعر بدجوری جور ٍ تنهایی های دلم بود
جنس همان هق هق هایم پشت بارانی های همیشه خیس

حالا شدم مثل هر وقت که می خواهم جیغ هایم را بنویسم و واژه هایم هوس گرگم به هوا به سرشان می زند
می خواهم دلم را بنویسم و کلماتم کش نمی آیند
مثل هر بار که واژه را می گذارم کنار و فقط نگاه می کنم

می دانم از نگاهم می فهمید استاد چه بال بالی دارم در خودم می زنم

حالا

از میان باران می گذری 

- تنها

و صدایت پشت پلک های من خیس می شود

 

                

                   

:پروین نگهداری

 

استاد 
وجود دستی که گرمایش را تعارف کند کافی ست که تا آخرین لحظه زیر باران بایستیم به امید آنکه رنگین کمان را تماشا کنیم.
زمزمه ی شعرت جویباری است همچنان جاری
شاد وسلامت باشی.

                  

 

ا.کمالی

 
باران تصویر آدمها را شسته است 

یکی با چهره ای عبوس میدود و به دنبال چتر می گردد.یکی خنده کنان به همه جا سر میزند و من دست دراز می کنم تا پری از بال تو بچینم . تو به شکل فرشته در آمدی . 

لادن عزیز فرشته است
 
 
 
 
فریده برازجانی

سلام دوست من , شعرت را خواندم . شعری به نازکی مینا , مینایی از جنس آب و به لطافت باران . واژه ها را آنقدر آرام از جلوی چشمانم گذراندم که بقول "سهراب " مبادا که ترک بردارند . وقتی صدا از جنس باران می شود و ماهیت آب را می گیرد .
باید خیلی مهر داشته باشی تا اهلیت خواندن این نوع واژه را بیابی . شعری تغزلی با بیانی نو و تازه . در این شعر هر ناممکنی , ممکن میشود و هر اتفاقی می تواند شناسنامه ای از جنس خدای آب بگیرد . اینجا ذستمال می تواند آبی بودن را به آسمان ببخشد و مهر چون از جنس آفتاب است , نقشی از خورشید را . ماه و’ آسمان و’ باران و’ پرنده , همه و همه از یک جنس می شوند . چون مهر و محبت بهترین کیمیا گران تاریخ هستی اند .
دوست من, دست شما درد نکند . 

 

 

کورش همه خانی


تبریک برای این شعر درفشان و پر محتوا که زبان را در مدرنیتی سیال و سلیس به رخ کشیده است .

مرا قاب کردی

و به دیوار زدی

و دستمالی به شیشه های پنجره کشیدی

تا آسمان را آبی کنی

با احترام و فروتنی

 
 
 
 
جليل قيصري
سلام جناب ابوترابي...

در اين زمانه ي عسرت شعر زيباي شما مرا به كودكي و زلالي آب و درخت و انسان برد ...شعري بلند كه شاعرانگي در هر مصرع اش موج مي زند و مي توان در مورد سويه ها ي اسطوره اي و ...بسيار ها نوشت .بر قرار باشيد .



 



دانلود