مادر
* * *
خیالم
گاهی تا اوج قله ها می رود
گاهی
روی برگ ها می نشیند
!
!
!
نمیدانم
کدامیک از این پرندگان
مادر من بوده است
( رضوان ابوترابی )
* * *
خیالم
گاهی تا اوج قله ها می رود
گاهی
روی برگ ها می نشیند
!
!
!
نمیدانم
کدامیک از این پرندگان
مادر من بوده است
( رضوان ابوترابی )
از صدایت
قطاری راه می افتد
روی خطوط کاغذهایی سپید
- کنار ستاره هایی
- که از موهایت چکیده اند
من اما هنوز
دنبال کمی آسمان هستم
برای پرنده هایی
که روی دستم مانده اند
عزیزان دلم
همین که در این مدت به یادم بودید . همین که فراموشم نکردید .. از همه تون متشکرم .
زندگی بدون شماها چقدر خالیست .. چقدر تنهاست و شماها چقدر نازنینید
دوستتون دارم
به زودی بر میگردم تهران تا کنار مهربانی هاتون بنشینم
خیلی خیلی عزیزید .
۹۲/۳/۱۵
رضوان ابوترابی (حسرت)
23 آبان 1391 ساعت 18:00
ايبنا - خواندن يك صفحه از يك كتاب را ميتوان چند گونه تعبيركرد؛ چيدن شاخه گلي از يك باغ، چشيدن جرعهاي از اكسير دانايي، لحظهاي همدلي با اهل دل، استشمام رايحهاي ناب، توصيه يك دوست براي دوستي با دوستي مهربان و...
پرواز
نه دیگر این اتاق کوچک
راضیام میکند
نه پنجرهای که یک وجب بیشتر
آسمان ندارد
جادهها هم که فقط به شهرها میرسند
کد مطلب: 153485
آدرس مطلب: http://www.ibna.ir/vdcdjs0fkyt0ko6.2a2y.html
شعری از کتاب " می دانم پنجره ها مقصرند"
چه هیاهویی می وزد
در خیابان هایی که
: آدم هایش تاریک اند
اما بغض هایشان روشن
" کازانتزاکیس " راست می گوید
سر نداشتن مهم نیست
کافی ست
کلاهی داشته باشی
کلاهم را روی سر می گذارم
اما
دیگر کسی نیست تا بپرسم :
از چراغ هایی که در شهر می سوزند
کدام یک مال من است ؟!
آرام از کوچه می آید
پنجره را باز می کند
و سرش را روی بالشم می گذارد
*
چه معشوقه ای می شد
این باد
اگر
هرجایی نبود
تو آمدی با لبخندی در دست
و واژه هایی که هر کدام
می توانست شعری عاشقانه باشد
اما چراغ ها روشن شد
تو رفتی
و ما مجبور شدیم
صندلی هایمان را ترک کنیم
من
به اندازه ی یک بلیط
می توانستم عاشق شوم
این را کنترلچی به من گفت
وقتی در را به روی ما می بست
you come with a smile in your hand
and with the words which could be lovely poems
but the light on
you went
and we had to left our chairs
I could fall in love as a ticket
conductor said it to me
when he was closing the gate
ترجمه ی شعر از : شاعر و دوست مهربان ، شیما احمدی عزیز
*****************************************************
آلما آغاجین ترپَتدیم
بیر نئچه اولدوز دوشدی یره
منه نه اولار
قوی بیر اوشاقدا
نئچه گون اولدوز ساتسین
سن ده
گوزلریرووی
اَللَریوین دالسیندا گیزلتمه
تکجه سن دَییرسن کی
یالان دِییرسن
****
( ترجمه )
درخت ِ سیب را تکان دادم
چند ستاره بر زمین افتاد
به من چه می شود
بگذار کودکی هم چند روز
ستاره بفروشد
تو هم
چشمهایت را
پشت ِ دستهایت پنهان نکن
تنها تو نیستی
که دروغ می گویی
***********************************************************
خبرگزاری کتاب\خبرگزاری کتاب ايران (IBNA) - مجموعه شعري از رضوان ابوترابی به چاپ رسيد.
|
نخستین مجموعه شعر رضوان ابوترابی با عنوان «میدانم پنجرهها مقصرند»
منتشر شد. این دفتر گزیدهای از شعرهای وي در 25 سال اخير است.-
ابوترابی به خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا) گفت: نخستین دفتر شعرم در
برگیرنده 75 قطعه شعر سپید با مضامین عاطفی و معنوی است. وی درباره سال سرایش این شعرها افزود: همانطور که در مقدمه کتاب نیز گفتهام در این مجموعه شعرهایی از 25 سال پیش و شعرهای جدیدم گنجانده شدهاند. این شاعر درباره ویژگیهای ساختاری سرودههاي نخستین دفتر شعرش توضیح داد: شعر را مستقل از فرم، زبان و ساختار آن میدانم و فقط به دنبال خود شعر هستم. همچنین معتقدم شعر تاریخ مصرف ندارد. برهمین اساس زمان، فرم را میسازد. وی توضيح داد: فرم همپای زمان شکل میگیرد. بنابراین معیارها و پارامترهایی که برای شعر امروز تعریف میکنیم، بهطور حتم چند سال دیگر تغییر خواهند کرد. در شعرهایم این ویژگی را در نظر داشتهام و برهمین اساس زبان و فرم شعرها متاثر از زمان سرایش آنها هستند. «میدانم پنجرهها مقصرند» در 153 صفحه، اردیبهشت 1391 از سوی انتشارات آوایکلار منتشر و راهی بازار کتاب شد. ابوترابی در ادامه اشارهای به مجموعههای در دست انتشار یا آماده انتشارش داشت و گفت: یک مجموعه شعر سپید به زبان ترکی و یک مجموعه شعر سپید به زبان فارسی نیز در دست آمادهسازی برای چاپ دارم، البته هنوز عنوان مشخصی برای این دو دفتر شعر در نظر نگرفتهام. وی اظهار كرد: همچنین یک مجموعه چهار جلدی از شعر معاصر را در حال تدوین و آمادهسازی دارم. این مجموعه به شعر شاعران جوان معاصر اختصاص دارد. ابوترابی از این مجموعه به عنوان معرفینامه شاعران جوان امروز یاد کرد و افزود: در این مجموعه بیوگرافی مختصری همراه با عکس هر یک از شاعران و پنج نمونه از اشعار آنها ارایه میشود. نمونه شعرهای آنها را براساس معیارها و پارامترهای شعر امروز انتخاب کردهام. رضوان ابوترابی متولد 1339 در شهرستان سراب و مدرس شعر در کارگاهها و جلسههای آموزشی فرهنگسراهاست. | ||
************
خبر گزاری ایسنا
چهارشنبه ۱۰ خرداد ۱۳۹۱ / May 30 2012
نخستين مجموعهي شعر رضوان ابوترابي منتشر شد
» سرویس: فرهنگي و هنري - ادبيات و نشر
چهارشنبه ۱۰ خرداد ۱۳۹۱ - ۱۰:۴۴
رضوان ابوترابي از انتشار اولين مجموعهي شعرش با عنوان «ميدانم پنجرهها مقصرند» خبر داد.
به گزارش خبرنگار كتاب خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، اين شاعر در توضيحي دربارهي انتشار اولين مجموعهي شعرش گفت: هميشه به دنبال مهرباني و پايبند بودن به آن بودهام؛ بنابراين در همهي شعرهايم نيز سعي كردهام حتا در نگاههاي مختلف به دنبال مهرباني و عاطفه باشم؛ چيزي كه اين روزها حضورش در بين مردم در حال كمرنگ شدن است.
او افزود: اين كتاب شامل 75 شعر سپيد است كه بيشتر آنها مضاميني عاطفي دارند.
مجموعهي شعر «ميدانم پنجرهها مقصرند»به تازگي در 153 صفحه با شمارگان 1200 نسخه و قيمت 3300 تومان از سوي نشر آواي كلار منتشر شده است.
به گفته ابوترابي، جلسهي نقد و بررسي اين مجموعهي شعر قرار است روز جمعه (هفتم خردادماه) ساعت 19 در كتابفروشي «خط سوم» واقع در شهرك غرب و با حضور رسول يونان و ياسين نمكچيان برگزار شود.
ابوترابي در ادامه همچنين از آماده شدن مجموعهاي از شعرهاي جوانان در قالب «مجموعهي شعر امروز» خبر داد و در اينباره توضيح داد: اين مجموعهي شعر كه احتمالا در چهار جلد گردآوري ميشود، هماكنون در مراحل پاياني ويراستاري قرار دارد كه در واقع شامل شعرهاي جواناني است كه در گوشه و كنار ايران شعرهاي زيبايي سرودهاند؛ ولي شايد هيچكس نامي از آنها نشنيده باشد. با اين حال، ميبينيم همهي مجموعهي شعرهايي كه اين روزها با عنوان مجموعهي شعر امروز منتشر ميشوند، تنها به نام چند شاعر مانند نيما، اخوان، و... هستند كه به تكرار افتادهاند. اما من اين مجموعهي شعر معاصر را از جوانان شاعري جمعآوري كردهام كه تعدادي بیشتری از آنها هنوز كتاب شعري منتشر نکرده اند ؛ ولي شعر هايي دارند كه از شعرهاي خيلي شاعران سرتر است
او در پايان نيز از آماده كردن دو مجموعهي شعر ديگر و انتشار آنها از سوي نشر امرود خبر داد كه يكي از اين مجموعهي شعرها به زبان تركي است.
|
|
دنيای اقتصاد |
|
|
شعری از این مجموعه :
چشمهایمان
به هم گره خورد
در شبانه ای
بی کلام و لبخند
من با باد رفتم
و آسمان
در چشم تو جا ماند
****************************************
وبلاگ سیب کبود 2 به روز شد
http://sibekabood-2.blogfa.com/
نمی دونم چرا دلم هوای این شعر را کرد . و اینکه دوباره در وبلاگ بگذارمش . ..شما بخونید ، شاید شماها دلیلش را بدونید .
اما اینکه دلم خیلی گرفته ، انکارش نمی کنم
(به خانم لادن جمالی و مهربانی هایش)
از میان باران می گذشتیم
و صدایی پشت پلکهای ما خیس می شد
ما واژه های خود را در حادثه ای گم کرده بودیم
اما خوب می دانستیم
باران تصویر آدم ها را شسته ست
و شهر خالی ست
من ناخدای یک قایق کاغذی بودم
در میان این همه آب
و تو
بی صدا ، رویاهای مرا می گریستی
ما دیر به روز رسیده بودیم
و خورشید خوابش برده بود
و زیر سقفی نشستیم که چتر هیچ ستاره ای
بر سر نداشت
و ماه را نمی شناخت
ما دیوارهای خانه را رنگ زدیم
و عکس خورشید را کشیدیم
و مجبور شدیم
گرمای دستهایمان را
به هم تعارف کنیم
تو با لبخندی برخاستی
مرا قاب کردی
و به دیوار زدی
و دستمالی به شیشه های پنجره کشیدی
تا آسمان را آبی کنی
باران آواز پرنده ها را از روی برگ ها می شست
و شب
آنقَدَر شب بود
که موهایت را به بازی گرفته بود
من از تو پر بودم
آنقدر که بتوانی لابلای خوابهایم را بگردی
و تو
آنقدر اشک هایم را پاک کرده بودی
- که از دستهایت باران ببارد
حالا
از میان باران می گذری
- تنها
و صدایت پشت پلک های من خیس می شود
*******************************
| مینو نصرت : | |||||
| هدیه ای شبیه باران است این شعر در قحطی امروز هر خواننده ای را قطره ای و جویی می بخشد و آن انزوای انتهای شعر حین خواندن بدل به رودخانه ای می شود که دوست دارد دریا و اقیانوس شود بدون کشتی و نو ح که هر ناخدائی یک پیامبر است و باران مائده ای که جان ها را می شوید بارانی که در این شعر می بارد با هر قطره قداستی را بیرون می کشد سپاس از شما و این شعر زیبا و لادن عزیز که بهانه ی شیرین سرودن است سلام | |||||
لادن جمالی
| |||||||||||||||||||||||||||||||
| من از تو پر بودم آنقدر که بتوانی لابلای خوابهایم را بگردی و تو آنقدر اشک هایم را پاک کرده بودی - که از دستهایت باران ببارد بار اول که خواندید و شنیدمش از فضای شب شعر نصر خالی شدم رفتم زیر باران بی چتر و بی حاشیه لا به لای این شعر خیس ٍ خیس شدم شعر که تمام شد من هنوز توی پاییزم گم بودم شاید آنشب بغضم را دیدید گرچه تا توانستم قورتش داده بودم آنشب نمی دانستم روزی آنقدر خوشبخت خواهم بود که این شعر هدیه من باشد که سقف بی ستاره را بکشد روی موهایم و قاب عکس دلم شود بارها و بارها پس از آن هر جا می خواستند شعری بگویید من پر از انتظار می شدم که دوباره بخوانیدش و من دوباره پاییزی شوم انگار هر بار انتظار چشم هایم را دیده بودید این شعر بدجوری جور ٍ تنهایی های دلم بود جنس همان هق هق هایم پشت بارانی های همیشه خیس حالا شدم مثل هر وقت که می خواهم جیغ هایم را بنویسم و واژه هایم هوس گرگم به هوا به سرشان می زند می خواهم دلم را بنویسم و کلماتم کش نمی آیند مثل هر بار که واژه را می گذارم کنار و فقط نگاه می کنم می دانم از نگاهم می فهمید استاد چه بال بالی دارم در خودم می زنم حالا از میان باران می گذری - تنها و صدایت پشت پلک های من خیس می شود | |||||||||||||||||||||||||||||||
باران تصویر آدمها را شسته است یکی با چهره ای عبوس میدود و به دنبال چتر می گردد.یکی خنده کنان به همه جا سر میزند و من دست دراز می کنم تا پری از بال تو بچینم . تو به شکل فرشته در آمدی . لادن عزیز فرشته است
| |||||||||||||||||||||||||||||||
رسول یونان عزیزم تولدت مبارک . به دنیا خوش آمدی
***********************************
لب ها همیشه حرف نمی زنند
*
حرفی تازه می خواهی
سنگ ها را ورق بزن
- عشق را
وگرنه دنیا
همین نقطه ی کوچکی ست
که
آخر این شعر خواهم گذاشت .
سلام
عزیز...
جلیل قیصری
شعر با این ورودیه ی دو پهلو از همان آغاز ما را تعلیق
می برد :-لب ها همیشه حرف نمی زنند -و...آیا لبها هرگز حرف نمی زنند یا گاهی حرف
می زنند ؟...ودر ادامه خواستن حرف تازه مشورط به ورق زدن سنگ هاست -حرف تازه می
خواهی /سنگ ها را ورق بزن /عشق را-آیا سنگ ها هستند که همیشه حرف می زنند و مجال
از دهان عشق گرفته اند و برای خواستن و شنیدن حرف تازه باید سنگ ها را ورق زدو حرف
تازه را از دهان عشق و از دل سنگ ها در آورد ؟و به بیانی دیگر لب های متکلم عشق گم
شده در میان دل و کلامی از جنس سنگ هستند ؟و در نگاهی دیگر آیا منادیان عشق در دل
گورها خفته اند و اصالت عشق را باید از زبان در گذشتگان عشق شنید که اینک در دل
خاک خفته اند و...پرندگانی که پرواز و آواز را به خاطر ها سپرده اند و خود در دل
گورند ؟...ترکتازی تکنولوژی و برتری اشیاءبه انسان میدان کلام را به آهن و سنگ
سپرده است و اگر به اصالت عشق و انسان و کلام نیندیشیم دنیا نقطه ی کوچکی خواهد
بود تهی از راز و رمز و شور و احساس و حتی نقطه ی بی مقدار کوچکی که راوی -شاعر
ممکن است در پایان این هشدار عاشقانه و شاعرانه اش بگذارد راوی -شاعری که در هشت
مصرع ساده و عمیق ما را به اصل و آغاز می بَرَد و به گذشته ی پیش از تولد مان - بر
قرار باشند آقای ابوترابی
جناب قیصری عزیزم ممنونم از نگاه مهربانتان . بزرگواری شما انکار نشدنی ست
کورش همه خانی
به دریا رفته می داند مصیبت های عشق را. اگر تمام وجود رضوان سرشار از عشق نباشد حتمن نقطه ای در آخر شعرش خواهم بود ، عصاره ی جسم کلمات در این شعر سنگی ست که بر لبم قفل کرده اند بیاییم و مثل او درد عشق را فریاد بکشیم گویا لب ها همیشه حرف نمی خواهند بزنند ... با فروتنی
کورش نازنینم از دور می بوسمت که همیشه بوی عشق می دهی
فتح اله زنگوئی
لب ها هميشه حرف نمي زننداين ايهام ظريف درابتداي شعر به زيبايي نشسته است معلوم نيست شاعر مي خواهد بگويد لب ها بعضي وقتها حرف مي زنند يا اينكه نه منظوررسيدن به معنا ومفهومي عميق تر و ژرفترازحرف وصداست . شنيدن حرف اززبان سنگ ، يا بقول سهراب گوش كردن به صداي پاي آب.. انسان بدون زبان مي ميرد وجهان بدون انسان درخاموشي وسكوت مطلق فرو خواهد رفت
به گزارش روابط عمومی مدیریت فرهنگی هنری منطقه 21 با هدف استعداد یابی و تشکیل گروههای ادبی در جهت ساختار سازی ادبی ، انجمن ادبی " کلک خیال انگیز " با حضور کورس احمدی مسوول انجمن و رضوان ابوترابی کارشناس و مدرس تشکیل خواهد شد.در این جلسات که با حضور برجسته ترین کارشناسان ادبی و شاعران نام آشنای عرصه ادبیات منظوم کشور برپا می شود ،نقد و بررسی ادبی و علمی در باره آثار قرائت شده حاضران و شاعران جوان حاضر انجام خواهد پذیرفت. این انجمن روزهای یکشنبه هر هفته از ساعت 16 تا 19 در سرای محله شهرک آزادی برگزار می شود.
علاقه مندان به منظور شرکت در این جلسات می توانند به نشانی : جاده مخصوص کرج ،شهرک آزادی ،بلوار امام خمینی ،سرای محله آزادی مراجعه و یا جهت کسب اطلاعات بیشتر با شماره تلفن : 44534056 تماس بگیرند.
بوی تو می آید
از پرنده یی که سپید می وزد
و سایه ای
در جاده
تنها می شود
هی ..مسافر
تو که رفتی
چرا
جای پاهایت را نبُردی
******************************************************
چشمانت
یک سو کنارم افتاده اند
موهایت
یک سو
لبهایت هم
که دیگر به شکل لب نیست
*
...
بگویید
کسی این آینه را
رفو کند
این روزها بعلت مشغله ی کاری .. بیشتر در مسافرت هستم و از دنیای مجازی دور... و چقدر هم شرمسار ، که فرصت نمی کنم محبت های شما عزیزانم را پاسخگو باشم..شماهایی که همه کس من هستید.. و حتما مرا به بزرگی خودتون خواهید بخشید.(بزودی خواهم آمد و کلمه به کلمه شماها را خواهم خواند و جرعه جرعه لذت خواهم نوشید )
حیف است از مهربانی های عزیزانم : رسول یونان /واهه آرمن / پونه ندایی / مصطفی خزایی / ساناز محب / بهار حق شناس / فریبا مرتضایی /و اسماعیل رحمانی در این روزهای تلخ قدردانی نکنم
اما...
در این میان یک کامنت اذیتم کرد.کامنتی که دوستی بنام "چطوره " گذاشته بود . که خوب می شناسمش و سربسته بهش میگم :
آدمهای کوچک همیشه به دنبال مسائل حاشیه ای هستند . اگر می خواهی بزرگ شوی باید اسباب بزرگی را برای خود فراهم کنی.
.اول به فروریختن آنچه که در خود ساخته ای بیاندیش ، بعد اهانت به دیگران را از ذهن خودت دور کن . مطمئن باش کسی که در موردش صحبت کرده ای با اهانت های من و تو کوچک نمی شود
" گلی که بو دارد ، در بند آن نیست که چه کسی می آید و آن را می بوید . یا چه کسی بی اعتنا از کنار آن می گذرد "
مهربانی را یاد بگیر و پای بند اخلاق و حفظ حرمت خانواده ی خود و دیگران باش
ضمنا مرا دیگر دوست خود خطاب نکن
!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
با باران غریبه نیستیم
با دریا هم
من از شب حرف می زنم
_هوا تاریک می شود
تو چشمک می زنی
هزاران ستاره از چشمت می افتد
ما این دنیا را همینجوری ساختیم
و کودکانه در این شعر خانه کردیم
حالا بگذار باران ببارد
کاری هم به این دریا نداشته باش
این دریا
هر روز از چشمان من می گذرد
أأأأأأأأأأإإإإإإإإإإإإإإإإإإإإإإإأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأإإإإإإإإإإإإإإإإإإإإإإإإإإإإإإإإإإإإأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأإإإإإإإإإ
در آخرین روز نمایشگاه
امروز { جمعه }
با دوستان شاعر در غرفه ی نشر امرود هستیم ..
نمایشگاه . شبستان . راهرو 30 . غرفه ی 28
ساعت 16
مشتاق دیدارتون هستم
إإإإإإإإإإإإإإإإإإإإإإإإإإإإإإإإإإإإأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأإإإإإإإإإإإإإإإإإإإإإإإإإإإإإإإإإإإإإإإإإإإإإإإإإإإأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأ
http://sibekabood-2.blogfa.com/
عزیزان دلم . ممنونم از کامنت های مهربانتان . شرمسارم که هنوز به تعدادی از وبلاگ ها نتونسته ام سر بزنم .. باور کنید اکثرا مسافرت بودم ، و هم خیلی گرفتار .. مطمئن باشید برای عرض ارادت به احساس و اندیشه ی شما پیشتان خواهم آمد ...دوستتان دارم

هواپیما رد می شود
ابر رد می شود
آسمان رد می شود
دنیا همین است
من ایستاده ام
و همه چیز از روی من رد می شود
از چشم های من
از احساس من
من ..
پنجره ام
أأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأإإإإإإإإإإإإإإإإإإإإإإإإإإإإإإإإإإإإإإإإإإإأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأإإإإإإإإإإإإإإإإإإإإإإإإإإإإإإ
http://sibekabood-2.blogfa.com/
آتامین وبلاگی سیزین یولوزو گوزله ییر
http://javad-abootorabi.blogfa.com/
سطر اول را نمی نویسم

منتشر شد
مجموعه شعر سطر اول را نمی نویسم
(گزیده ی شعر کوتاه سیزده شاعر معاصر ارمنستان)
با انتخاب و ترجمه ی واهه آرمن منتشر شد
ناشر و مرکز اصلی فروش و پخش
نشر چشمه
خیابان کریم خان زند، نبش میرزای شیرازی، شماره ی 107
tel : 88 90 77 66
*******************************************************************
چه هیاهویی می وزد
در خیابان ها یی که آدمهایش
تاریکند
و بغض هایشان روشن
کازانتزاکیس " راست می گوید "
سر نداشتن مهم نیست
کافی است کلاه داشته باشی
کلاهی روی سر می گذارم
امّا دیگر کسی نیست
تا بپرسم
از چراغ هایی که در شهر می سوزند
کدام یک مال من است؟
٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬
| :6 | توسط:شایان | ||||
|
برخی تجربه ها جهانی هستند و این بسیط بودن آدمی را میرساند این حرف نیکوس کازانتزاکیس را مادران ما در لالایی های خواب کودکانه برایمان میخواندند که | |||||
| توسط:شراره جمشید | |||||
| شعر ِ پربار و پر حرفی ست آقای ابوترابی در همان مرور ِ نخستین به چند دریافت از معنا می توان رسید . وزش/هیاهو/خیابان/آدمها/...ارتباطی انکار نشدنی..../دو واژه ی تاریک و روشن که پارادوکسی ست برای انتقال ِ مفاهیم ، خود دوباره بارِ معنایی ِ جدای از هم را بر دوش می کشند و در این راستا پیوندی زیبا و به جا با پایان بندی ِ شعر ارائه می دهند . واژگان ِ « تاریک » و « روشن » در چراغ ها پژواک می شود و هم ، معنای چند لایه ی خود را به همراه دارد و هم ساده ترین معنا که همانا « نور » است را در حباب ِ چراغ ها به تصویر مبدل می کند /شعری که در صورت ِ ظاهر ، بدور از پیچیدگی های غیر ِ ضروری ، امکان ِ خلق ِ معنا را برایم میسر کند ، ستودنی ست .. سپاس و درود.... | |||||
چشم این وبلاگ می مونه چون شما خواستید . شماییکه عزیزان دل من هستید
********
شاید اتفاق عجیبی نباشد
اما ما
دیگر خندیدن بلد نیستیم
و سفرهامان
به اندازه ی زنبیل های کوچک پروانه هاست
فقط از این شاخه
به آن شاخه می پریم
و دیگر فرقی نمی کند
اگر آسمان به زمین بیاید
یا زمین به آسمان ..
و ستاره ها هم
میان آب و آتش بمانند
همانطور که ما ..
باور کنید اتفاق عجیبی نیست
بگذارید
یک روز هم
دریا به روی آسمان گریه کند
***************************************************************************
تلفن زنگ می زند . گوشی را بر میدارم
- الو
- - سلام رضوان جان
- سلام واهه جان . خوبی ؟
- خوبم . چند روزی تب داشتم ، اما الان خوبم . کی میای پیش من
همیشه منتظر اشاره ی واهه هستم . تا خودمو به خونه اش برسونم ... خونه ی واهه یعنی خونه ی تمام مهربانی ها .
آنت عزیز می گوید : چایی یا قهوه
- من تَرکم آنت جان ، چایی ( آنت خواهر تمام شاعران دنیاست )
واهه می گوید : چند شعر از مجموعه ی تازه ام که می خواهم چاپش کنم برات بخونم ؟
- حتما واهه جان حتما
او خوب میداند که شعراشو چقدر دوست دارم ... دنیای شعرهای واهه برام از دوست داشتنی ترین دنیاهاست .
او شعر می خواند و هر دو گریه می کنیم . به او می گویم هیچ شاعری نخواهد توانست از کنار این کتاب ، بی تفاوت بگذرد.
اما او مثل همیشه فروتن است .
لادن مهربان شعر هم میرسد . واهه چند شعر هم برای خانم جمالی می خواند . او هم نظر من را دارد .
دیر وقت است باید برخیزیم . کریسمس را یک هفته قبل به واهه و آنت مهربان تبریک می گوییم ...
شب خیلی شب است و خیابان خیلی ساکت . سوار ماشینم میشم .اما خیلی سنگینم . احساس می کنم سبک نشده ام ...
گریه امانم نمی دهد
کریسمس مبارک واهه جان
***********************
جلسه ی نقد و برسی
دو استکان عرق چهل گیاه
کتاب شعر
علیرضا راهب
با حضورو سخنرانی : رسول یونان / و شعر خوانی علیرضا راهب و شاعران حاضر در جلسه
زمان : یکشنبه 3 بهمن ماه ساعت 30/5 تا 30/ 7
از باران ستاره نترس
در چنین شبی بود که عاشقت شدم
در چنین شبی بود
که پنجره ها از من عبور کردند
که وقتی به کاغذی سپید رسیدم
به شکل شعر در آمدم
تو آن شب
آینه را بو کردی
دریا را نفس کشیدی
من اما
باران را به گریه انداختم
جاده ها دراز بود و پاهای ما کوتاه
تو از این دست به آن دست
کوچ کردی
من از این زخم به آن زخم
تا سیب ها کبود شدند
و جاده ها تمام
*
حالا تو رفته ای
و هنوز باران می بارد
و هر قطره اش را
دستی مهربان از آسمان می آورد
مبادا به هم بخورند
مبادا بشکنند
مبادا صدای اینهمه شکستن
انفجاری شود بزرگ
و زمین بترسد
و تو بترسی
*
کاش
سپید می ماندی
مثل همین شعر
که هر کاری می کنم
شبیه تو نمی شود
نه
به آینه لعنت نفرست
دریا را هم نفرین نکن
من باید این شعر را می سرودم
*********************************************************************
با حضور رسول یونان
و سخنرانی مریم جعفری آذرمانی ،احمد فولادی و اکبر کتابدار
رونمایی کتاب دختری مینیاتوری بودم اثر شیما شاهسواران احمدی انجام شد
حضور شاعرانی چون : لادن جمالی ، مصطفی خزایی ، ساناز محب ، حامد فیروز آبادی ، پانیذ هدایتی ،م.ستایش ،حمید یکتا ،مریم اسحاقی ، اعظم کمالی ،صدیف کارگر ، وحید پورزارع ،ع.ج.بینام ،علیرضا جوادی ،ریحانه چزانی ،عرب عامری ، محسن صادقی و...گرمای خاصی به جلسه بخشیده بود
کورس احمدی و رضوان ابوترابی اجرای برنامه را عهده دار بودند
***************************************************************************
چاقو
دسته ای از شاخ گوزن
ضامنی نرم
تیغی صاف و روشن
***
چاقو
بد نیست
ما زبانش را نمی دانیم
جلسات هفتگی کانون ادبی ملل ، روزهای یکشنبه از ساعت ۳۰/۵ تا ۳۰/۷ برگزار می شود
آدرس : خیابان شریعتی . خیابان قیطریه . پارک قیطریه . فرهنگسرای ملل
*********************************************************************
معرفی دو کتاب ارزشمند
از دو شاعر دوست داشتنی
كتاب مرده اي به كشتن ما مي آيد / گزيده اي از اشعار رسول يونان : با انتخاب و
ترجمه ي جناب احمد پوري مترجم نامي
و پس از عبور درناها / كتاب شعر واهه آرمن شاعر و مترجم خوب معاصر
***********
رسول يونان و واهه آرمن را به اندازه ي دلم دوست دارم ... با شعرهاي اين دو نازنین
زندگي مي كنم و نفس مي كشم . بدون اغراق چنین شعرهایی می تواند پلاکارد
شعر امروز ما باشد .
دو شعراز کتاب : مرده اي به كشتن ما مي آيد

چشمك زدي و
دور شدي
و من بدنبال تو راه افتادم
كاش به خانه ات مي رفتي
كه جايي ميان قصه بود و رويا
و يا به موزه
يا به تئاتر
اما راه به كتابخانه ها بردي
لعنت برتو
حالا من
سالهاست كتاب ها را ورق مي زنم
و تو را نمي يابم
( ۲ )
بارانی مورٌب
در نیمروزی آفتابی.
هیچ اتفاقی نیفتاده است
اما من
قسم می خورم که این باران
بارانی معمولی نیست
حتما
جایی دور
دریایی را به باد داده اند
سه شعر از کتاب : پس از عبور درناها

خنده دار است / نه ؟
در آن بازي
زمين مي خورديم و
زخمي مي شديم
در اين بازي
زخمي مي شويم و
زمين مي خوريم
( ۲ )
آن روزها / مادر
در يك تشت پر اب
با كمي صابون
چند تكه لباس
خورشيد را مي شست
آن روزها
همه ي لباس هاي من
بوي آفتاب مي داد
( ۳ )
- خواهد آمد ؟
سکه ی مشتم را
پرتاب کردم به آسمان
تا پای خدا
ره گذری لبخند زد و زیر لب گفت
: نگران نباش
هر دو روی این سکه شیر است
*************************************************************
| توسط:رسول یونان | |||||
| سلام برادر بزرگ من هرگز فکر نمی کردم مهربانی این قدر قابل احساس باشدشما به این کلمه روح بخشیدید من و واهه قبلا فقط تعریف مهربانی را شنیده بودیم اما الان تماشایش می کنیم. حتما نظر واهه هم همین طوراست. تشکر مرا بپذیر! ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، | |||||
********************************************************************
*****************************************************************

پیشکش به احسان محسنی عزیزم
کاش شعرهایت را نخوانده بودم
اکنون نه این همه پنجره چشم در راهم بود
و نه دست های من این قدر تنها
حالا تو رفته ای
و از شعرهایت
ورق پاره هایی چند
ــ در خانه مانده است
که هر وقت باز می کنم
یا من می گریم
یا باران می آید

تا ارتـفاع پرنده به : ع. ج. بينام عزيزم
چند پرواز؟
ــ می پرسم
و تو به آب نگاه می کنی
مُشتی آب بر می دارم
و پرنده ای که در دستهایم
لانه کرده است
آسمان را می نوشد

وقتی دلت گرفت . وقتی تمام ابرهای سیاه ،پشت پلکت چادر زدند .چاره ای نداری جز آنکه با زبان مادریت مویه کنی...
هر بیر زاد یرین ده دیر
گوی همان گوی دیر
گونش همان گونش
اولدوزلاردا هر گئجه یغئشیرلار آیین دورونه
کوچه لر همان کوچه لردی
سؤزلر همان سؤزلر
یالنیز ایکی شئی ئین یئری دیشیلیب
... ساچیم آغاریب
.....گونوم قارالیب
ترجمه
هر چیز در جای خودش هست
آسمان همان آسمان است
خورشید همان خورشید
ستاره ها هم هر شب جمع می شوند گٍٍٍرد ماه
کوچه ها همان کوچه هاست
حرف ها همان حرف ها
تنها دو چیز جایش عوض شده است
.... موهایم سپید شده
.... روزگارم سیاه
********************
شعر ۲
گؤز یاشلاریمدان بیر داملا
دوداقیما دوشیر
دنیزی دادیرام
ترجمه
قطره ای از اشکم
روی لبم می چکد
طعم دریا را می چشم
==============================================================
می خواهد پولک های رنگی باشد
یا سو سوی شمع هایی که
بچه ها روشن می کنند
فرقی نمی کند
ستاره
زمانی ستاره بود
که من عاشق بودم
*
به آسمان بگویید
دست از سرم بردارد

يادش به خير نصرت رحماني
به من گفته بود ، اينطرف ها كه آمدي حتي وقتي كه ميدوني من در خانه نيستم ،اما تو حتما زنگ اين خونه را بزن ( آنموقع هنوز به رشت نرفته بود)
.....پلاك 1 – كوچه ي داود سرتاج - شكوفه
هنوز هم كوچه بوي نصرت را ميده ، با اينكه اون خونه ي قديمي (متاسفانه) ديگه اون خونه ي قديمي نيست......
یک روز عكسي براي جلد كتابش كه ميخواست چاپ بكنه (بنام خودكشي ) بردم. عكسي بود از جمجمه هاي انباشته شده روي هم ، در غروبي خاكستري...بسيار پسنديد و بارها قدر داني كرد.
آدم عجیبی بود . بسیار مهر بان و فروتن..و چقدر صمیمی
در تعریف خودش می گوید: نصرت رحمانی از جمله بیماریهایی ست که در هر قرن یک نفر به آن مبتلا می شود
آن روز کمی در مورد شعر چاقو صحبت كرديم .بعد داشتیم پیرامون کتاب و خود کشی حرف می زدیم که " رضا بنده خدا " شاعر فقید هم از راه رسید و گفتگو داغ تر شد...
اما خاطره ای که نصرت برایمان تعریف كرد در نوع خودش بسيار خاص بود
او گفت : يه روز رفته بودم ساختمان آلومينيٌم ... داشتم از آن بالا بيرون را تماشا مي كردم كه فكر خودكشي به سرم زد... آن روزها روزهای تلخی برایم بود .خيلي افسرده بودم و حال وهواي خوبي هم نداشتم ...
در آن لحظه فکر خود کشی بد جوری به ذهنم رسوخ کرده بود....اما هر چه سعي كردم كه خودم را پرت كنم ..نتونستم..
آخر سر ،به جای خودم يه تف انداختم پایین!!

يكي از شعرهايم كه به زبان مادري (تركي) سروده شده است.
چاي قيراغيندايديم
سو
اووجيندا بير قيرميزي آلما آپاريردي
اييلديم آلماني گوتورديم
سو
اَللريمي آپاردي
ترجمه ي شعر
كنار رودخانه ای بودم
آب
در در دست خود سيبي سرخ مي بُرد
خَم شدم و سيب را برداشتم
آب
دستهايم را بُرد

با هم به غروب رسيديم
من و خورشيد
كنار موج آبهاي سنگين
لطفا قايق را به سمت ساحل بياوريد
آسمان مي خواهد
پياده شود
روزنامه اطلاعات
مجموعه سریال شهریار از دیدگاه شاعران آذری
گفتگو:هومن ظريف
*رضوان ابوترابي در باره ي ساخت سريال استاد شهريار گفت: اصولاً چنين حركتهايي مثبت است.
درست است كه در اين سريال برخي از حالات شهريار دور از واقعيت بود ولي اگر از منظر و ديدگاه شخص كارگردان بخواهيم نگاه كنيم، بايد بپذيريم كه سريال ابتدا متعلق به سازنده آن است و كارگردان نيز در بعضي از قسمتهاي داستان فيلم خودش همانند يك شعر، غلو و اغراق داشته است
به هر حال اين حركت هنري قابل قدرداني است ولي اگر سريال بدون مسائل حاشيهاي پخش ميشد بهتر ميشد.
من شخصاً نميخواهم نيمه خالي ليوان را ببينم و اگر اين كار را بكنم، به جاي اينكه به كمال تبريزي دست مريزاد گفته باشم، خستگي را در تن او به يادگار ميگذارم. اين كارگردان محترم زحمت كشيده بود.
اگر بخواهم از رفتار شهريار تعريف سادهاي ارائه كنم اين است كه او خيلي راحتتر از اينها با ديگران حرف ميزد.
يعني اگر كسي او را نميشناخت و با او صحبت ميكرد نميتوانست بفهمد كه او شاعر است. گفتوگوهاي او عموماً محاورهاي بود و ابداً صحبتكردنش شاعرانه نبود. بسيار خودماني حرف ميزد. اين هم از اغراقهاي سريال است اما شهريار مردمي تر از اين حرف ها بود
استاد تعصبي خاص به حافظ داشت و از شاعران معاصر نيز با احترام ياد ميكرد.
او سهتار ميزد ولي در زمان كهولت كمتر ساز در دست ميگرفت. خاطرهاي از او به ياد دارم كه جايش در سريال خالي بود. اوتعريف مي كرد: در مشهد در بانكي مشغول به كار شدم ..روزي به دعوت دوستان در وقت اضافهكا داشتم براي همكاران ساز ميزدم كه از قضا رئيس بانك غفلتابه بانك آمد و من گفتم: الآن است كه رئيس من را اخراج كند.
اما اين طور نشد، بلكه از آن روز، به بعدبا دعوت خود رئيس بانك،به جاي اضافه كاري آواز ميخواندم و ساز مي زدم
از استاد شهريار، شعر «اي واي مادرم» و «انيشتن» دو شعري است كه نيمايي گفته شده است. شهريار با اينكه به بزرگواراني چون ابتهاج، نادرپور و اخوان احترام ميگذاشت، به شعر جوانها هم خيلي توجه نشان ميداد.
سرنوشت شعر آذري پس از شهريار بهتر شده است ولي هنوز كسي نتوانسته مانند او جلوه كند. هرچند به غير از منظومه حيدربابا، سهنديه و خاطره ی بهجتآباد، شعرهاي آذري ديگر شهريار، استحكام و قدرت آن شعرها را ندارند اما او به واسطه همين چند شعر آذري بسيار متجلي و قابل توجه است.
قضيه سرودن شعر" سهنديه " هم از آن قضايايي است كه اگر براي سريال مورد توجه قرار داده ميشد، شايد سريال زيباتر از اين از كار درميآمد.
آقاي سهند چند بار رفته بود شهرياررا ببيند اما موفق نشده بود. پس به ناچار شعري براي او ميفرستد. شهريار وقتي آن را ميخواند، تحت تأثيرقرار ميگيرد و شعر " سهند يه" را ميسرايد و براي سهند (بلوط قره چرلو)ميفرستد. سپس سهند به ديدار شهريار مي شتابد...و بعد ها در تهران براي شهريارخانهاي اجاره ميكند كه حاصل اين كار همان ديدارهاي شهريار با شاعران معروف معاصراست.... بعد از مدتهاسهند فوت ميكند .چند روزبعد از اين واقعه ، نامه سهند به خانه شهريار ميرسد! شهريار پاكت نامه را به من نشان داده بود. او سالها جرأت نميكرد پاكت نامه را باز كند. ميگفت: «تحمل و تاب خواندن نامه سهند را ندارم.»
به نظر من خيلي از اين دست خاطرات مربوط به شهريار بود كه ميتوانست صحنههاي بزرگي در سريال پديد آورد. اي كاش سازندگان سريال از كساني كه مطلع بودند نظير آقاي بهروز دولتآبادي كه از جواني پيش شهريار بود، پرسو جو ميكردند. دولتآبادي مهمترين فرد در حوزه ارتباطات فرامرزي شهريار با آذربايجان بود.

مادرم مثل بهار...
گوشه ي پارچه گل مي دوزد
نخ گلدوزي او كوتاه است
مادرم مي ترسد
غنچه ها وا نشوند
(عمران صلاحي)